آرمین آرام فر چهارشنبه 22 آذر 1396 11:53 ب.ظ نظرات ()
خاطره ای از یک روز بارانی

از هجوم روشنایی شیشه های در تکان میخورد
صبح شد، آفتاب آمد.
چای را خوردیم روی سبزه زار میز
ساعت نه، ابر آمد، نرده ها تر شد.
لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند.
یک عروسک پشت باران بود.
ابرها رفتند، یک هوای صاف، یک گنجشک، یک پرواز.
باصدای جیک جیک گنجشک ها از خواب برمی خیزم.نسیمی خنک می وزد.لباسی گرم برتن و صبحانه ای آماده می کنم.
بایک فنجان قهوه در دست به کنار پنجره می آیم و به دشت بیرون می نگرم.نسیم مانند نوازشی از لابه لای موهایم می گذرد.
آسمان ابری ست.قطره های باران مانند بلورهای درخشان بر زمین میخورند و خود را لابه لای سبزه ها رها و پنهان میکنند.
برگ های رنگین هم از شاخه درختان جداشده و به این سو و آن سو می روند.
طنین و ندای باران،خش خش برگ ها و نسیم پاییزی را دوست دارم، روحم را نوازش می دهد.
به بیرون می روم و در این هوای پاییزی قدم می زنم. در این باران تنهایی قدم زدن را بیشتردوست دارم.
این آرامش وصف نشدنی است.
در این حال تنها به یک چیز می اندیشم، عظمت وشکوه خداوند که بی پایان است و آن قدر زیباهستند که نمی دانم چه بگویم و چگونه از شکر نعمت هایش برایم.